X
تبلیغات
پشت نقاب خنده من

پشت نقاب خنده من

موضوعات شخصی و دغدغه های یک تئاتری خسته

 

"بر ولادیمیر و استراگون چه گذشت؟!"

به جشنواره تئاتر فجر راه یافت

نویسنده و کارگردان:

سیاوش طیب طاهر و میثم حسن زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 14:15  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

 

"بر ولادیمیر و استراگون چه گذشت؟!"

 به جشنواره تئاتر فجر راه یافت.

نویسنده و کارگردان:

سیاوش طیب طاهر و میثم حسن زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 14:11  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

سلام، سلام فقط همین!

 

سلام سیاوش:

این یه پست برای پرسیدنه حالته؟ نه!

این یه پیغام تبریکه...

تبریک صمیمانه برای موافقت اجرای تئاتر " بر ولادیمیر و استراگون چه گذشت؟" در کوزووو...

پس..._ مبارکه، مبارکه، مبارکه.... رفتن کار به کوزووو مبارکه( رو ریتم آهنگه منصور خونده شه لطفا)_

به هر حال می دونم سرت شلوغه از یه طرف کار هماهنگی برای رفتن به کوزووو. و از طرف دیگه شنیدم قراره امسال فجر ماله من و تو  باشه .ها؟ با نمایشنامه "باروت"؟! یعنی قراره متن من و اجرای تو فجر و بترکونه؟!

از الان گفته باشم... اول من تبریک گفتما... ببین اول من تبریک گفتم... اینجا مکتوبشم کردم.نگی نه!!!

این پست صرفا یه پیغامه تبریکه؟! نه!

راستش برای پرسیدن حالتم هست. اما خب... چی حال آدمو خوب می کنه؟ خبرهای خوب. اتفاقای خوب. غیر اینه؟

با این اوصاف من حدس می زنم حالت خوبه... نه که وقتی بهم زنگ زدی خوشحال بودی و خودت گفتی حالت خوبه ها... نه... ولی سیاوش... من حتی بیشتر از تو ذوق می کنم از آپ دیت شدن وبلاگت مخصوصا اگه بجای اینکه یادم بندازی پسوردت چی بوده و بگی منتظری وبلاگت آپ دیت شه... خودتم گاهی غافلگیرم کنی و توی وبلاگ بی گناه و طفلکی و بیچاره ات  حداقل یه جمله کوچولو جای کامنت بنویسی. یه جمله مثه این. " سلام، سلام فقط همین!"

همیشگی باشی ـ جنبش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 16:55  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

تعبیر

 

قول داده بودی. قول داده بودی. شایدم من فکر می کردم که قول دادی و اصلا هیچ قولی ندادی. یعنی من دچار توهم شدم؟

ـمن: سیاوش قول بده از این به بعد تو وبلاگت مطلب بذاری.

تو: هه هه هه

تعبیر:چشم می نویسم. چرا که نه؟!

من احتمالا زیادی خوش بینم. ای بابا...

همیشگی باشی ـ جنبش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:13  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

از جنبش به سیاوش... صدامو می شنوی؟

 

بهم زنگ زدی... می گم سلیم؟ بهت بر می خوره... می گم خب... سیاوش و سلیم هر دو تا شون با حرف سین شروع می شن. می گی هر سینی که سیاوش نمی شه. می خندم. راست می گی. خب... نمی شه.

چقدر خوشحال می شم از صدای شادت که یه خبر هیجان انگیز و برام زمزمه می کنن. خبر خوب. خبر خیلی خوب.چقدر خوشحال شدم.

عجیبه که توی وبلاگت نمی نویسی. ای خدایا... آخه سیاوش جان این وبلاگ توئه...

همه بدونین... آهای ملت... این وبلاگ مربوط به سیاوش طیب طاهر دوست خوب من هستش که ایشون به علت مشغله( من قانع نمی شما. اصلا دلیل خوبی نیست) اینجا مطلب نمی نویسه بلکه من اینجا مطلب می نویسم. ( آخه سیاوش جونم من سه تا وبلاگ دارم رحم ات کجا رفته؟ ) به هر حال چون ازم توقع داره که براش چیز میز بنویسم منم براش چیز میز مینویسم.

 

سیـــــــــــــــــــــــــــــاوش و میــــــــــــــــثم رفتن به جشنواره بین الملل تئاتر مبارک.

سیــــــــــــــــــــــــــــاوش و میــــــــــــــــثم قبول شدن متن اتون مبارک.

بازم بگم؟

ای جنبش طفلکی حالا باید بری ۳ تا وبلاگ دیگه اتو آپ کنی. آخی

همیشگی باشی ـ جنبش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 23:19  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

یه جور بدرقه؟

 

روبروی من نشسته و بستنی می خوره. شایدم من روبروی اون نشستم و بستنی می خورم. شایدم جفتمون روبروی هم نشستیم و بستنی می خوریم. من حواسم پی حرفاشه اون حواسش پی؟!
نمی دونم. چند وقت طول می کشه تا امروز یه خاطره شه. شاید نیم ساعت دیگه امروز خاطره شه. شاید چند سال طول بکشه.

بستنی سرده ـ هوا خنکه. حرف می زنه و من گوش می دم شاید من گوش می دم و اون حرف می نه. جالبه همه چیز جالبه حتی فکر کردن به اینکه اینا واقعین. یعنی امروز واقعیه؟ فردا واقعیه؟ دیروز چی؟ واقعی بود؟ نباید فیلم های تخیلی نگاه کنم.

هی مزه بستنی به نظرم شبیه مزه بستنی نمیاد. شبیه خداحافظیه. شبیه بدرقه است. شبیه؟ نمی دونم چی. اما این نکته دست از سر ذهنم بر نمی داره که... که؟ بیخیال. بذار بستنی مون رو بخوریم. فیلمهای تراژدی هم نباید ببینم کسی قرار نیست ته این نوشته بمیره من چمه؟

 

به هر حال... بستنی سرد و خوشمزه ای بود. سیاوش مرسی. خدایی تا حالا به این فکر کردی که مدیر وبلاگت یعنی ( من رو) اخراج کنی؟

 

همیشگی باشی ـ جنبش

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 11:22  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

پایان نامه

 

امروز آخرین روز تلاش بود. تلاش برای اثبات سه سالی که اینجا بودی و سالهای پیشین که سعی می کردی به جایی که الان ایستادی برسی. اما می دونی؟ هنوز چراغها اون دور دورا سوسو می زنن. این یعنی هنوز نرسیدی سیاوش... هنوز نرسیدی. قرار نیست مدت زیادی اینجا بمونی. قراره بری. به یه نقطه بالاتر. به پله های بعدی. قراره بری دنبال سرنوشتت.

پس: موفق باشی هم برجی. و همیشگی باشی.

جنبش

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 15:33  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

قول دادم. من که قولهایی که می دم یادم نمی ره!

جنبش :

مثل باران می زند پل

روی برگی سبز و شاداب

قطره باران

می خورد سر

سیاوش :

 می خزید و می خورد دور

جنبش :

از میان قامت بر فلک سائیده کاج

می خزد

مه

می دود بالا وپایین

از میان ابر تیره

سیاوش :

همچو پروانه چو بلبل

در میان لاله و گل

جنبش :

برگه های زندگی را می زند بر

سیاوش :

تاس بود این قطره ما

چرخ می زد...( کم آوردم)

 

یکجور تمرین برای تمرکز یا بروز هیجان آور خلاقیت در حال گاز زدن به ساندویچ. این بازی را دوست دارم. کاش گاه گاهی همبازی شوی در کلمه سر هم کردن هایم.

 

 همیشگی باشید ـ جنبش

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:46  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

 

گفتی می خوای برات بنویسم. پس می نویسم. البته برام خیلی لذت بخشه چون با نوشتن تو این وبلاگ رکورد خودم رو می شکنم. الان فقط سئوال اینه تو این وبلاگ چی بنویسم. از چی ؟
از خودم؟ از تو؟ از درس؟ از لحظه ها که می گذرن؟ از آدما ؟ از دوستا؟ از دشمنا؟

بیا سختش نکنم من اینجا برات از چیزایی می نویسم که دوسشون دارم. مثل یه جور هدیه دادنه.

آسمان غرق شب

غرق اتهام بارشی بلند

آسمان در خروش در نبرد.

این روزها خیلی تلخ شده ای. درک می کنم فشار کاری زیاد است. اما ؛ تو برای همین موقعیت ها ساخته شده ای. باور کن. غیر از این با شد مریض می شوی. نه که از خودم قصه سر هم کنم نه. تو همیشه باید سرت شلوغ باشد. تنها در این حالت است که از زندگی سرشار می شوی. کمی مهربانتر به اطرافت نگاه کن دوست خوبم.

پشت پجره

دستهای دوستانه ات

مهر را نشان ماه می دهد

دستها

تو را برای من

تکان می دهد.

گلایه ای نیست. به من که همیشه لطف داشته ای. اما حواست باشد مهربانی مستتر در آن سوی چهره اخمی ات را خیلی ها نمی بینند. یکمی صبور باش. نه خیلی...فقط اندازه خودت. تو مرا یاد دوست خوبی می اندازی. پس برایم دو برابر عزیزی. از من نرنجی کماندار کوچولو.

 

همیشگی باشی _ جنبش

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12:2  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  | 

 

اوه اوه... حسابی سرت شلوغه ها...هوم سیاوش؟

 " بر ولادمیر و استراگون چه گذشت؟"

اگه می خوای بدونی واقعا به سرشون چی اومده ـ خب...

 باید منتظر بمونی تا بازبین های جشنواره بین الملل کار و تائید کنن

اونوقت کار بره جشنواره.

 نه که من ذی نفع باشم... نه...

 درسته تو کار هستم

اما

 این هیچ ربطی به تبلیغی بودن این پست نداره.

 ضمنا سیاوش... میثم... خسته نباشید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:52  توسط مثلا سیاوش(واقعا جنبش)  |